|
|
|
|
|
يک شب آخر روز را در می زنم
قاب شب را جای ديگر می زنم
دکمه های آسمان وا می کنم
خرمنی از عشق بر پا می کنم
شکوه ها را می گذارم زير پا
می زنم از هر طرف حق را صدا
چشمه ی مهرش تماشا می کنم
هرچه غير از اوست حاشا می کنم
می نشينم بر پر پروانه ها
می روم تا قله ی افسانه ها
شعله ی اميد را با سوز دل
می برم اوج فلک از روی گل
قلب خود را پاک و سالم می کنم
یاس و نرگس را معلم می کنم
کوچه های آسمان را با قلم
غرق رويا می کنم مثل دلم
غنچه های آسمان بو می کنم
جيب خود را پر زشب بو می کنم
کاش شب ها رنگ ديگر می شدند
قلب ها خورشيد خاور می شدند
غصه ها گم می شدند در سينه ها
می پريد از قاب بيرون خنده ها
کاش درد و فقر و بيماری نبود
تير و خنجر را خريداری نبود
ای خدا تا کی بسوزد سينه ام
زخم بردارد دل بي کينه ام ((مهدی پورابراهیم ))
|
||
|
+
. شاعر مهدی - پورابراهیم
|
|
||